2-2-2 نفس
سومین اقنوم و دومین اصل در هستیشناسی فلوطین که در عالم معقولات قرار میگیرد، نفس است. نفس در عین تجرد و وحدت، به سبب وجود ترکیب در فعلش در بین مبادی سهگانه از وحدت کمتری برخوردار است. نفس در واقع مبدأ طلب و خواست است. البته عقل که دارای شکل اعلای حیات است دارای طلب نیز هست اما این طلب و خواست در عقل به نحو ازلی برآورده شده است. طلب در عقل با تعقل مثل که درون او هستند به صورت ازلی برآورده شده است. اما نفس، مبدأ طلب نسبت به شیئی بیرون از خود است. هر امر دارای نفس نیز این خصوصیت را داراست و برای تحصیل آنچه بیرون از خود طلب میکند، فعل انجام میدهد. نفس خود دو مرتبه دارد. اول نفس کلی و دوم نفس کیهان و نفس افراد که هر دو در یک مرتبه قرار میگیرند. البته نفس در همه حالات، ذاتی واحد و قدیم است که از عقل صادر میشود و از یک سو با عقل پیوسته میماند و از سوی دیگر به کیهان، افلاک، اجرام آسمانی، بدن انسانها، جانوران و گیاهان گسترش مییابد. نفس مرتبهای از عالم معقول است که مسئول عالم محسوس میباشد. از این عقیده فلوطین، که نفس جزء عالم معقول است و نیز تمامیت عالم معقول، میتوان اینکه همه نفوس، واحد و با نفس کلی یکیاند را نتیجه گرفت.
در مورد نفس دو مسأله را باید تبیین کرد: رابطه نفس با عقل و رابطه نفس با عالم حس. فلوطین در مورد اول معتقد است فعل عقل یا همانی شناختی عقل با مُثل، نمونه اعلای همه حالات شناختی و غیر شناختی نفس است. نفس به عنوان مبدأ طلب امر بیرونی، تصویری از خواست و طلبی که به نحو ازلی در عقل محقق شده است، میباشد. به عبارت دیگر، نفس همان گونه به عقل مرتبط است که عقل به احد. عقل، فعل بیرونی احد و نفس، فعل بیرونی عقل است. 12
در مورد رابطه نفس با محسوسات، سؤالات فراوانی مطرح شده است. از جمله اینکه نفس چگونه میتواند بدون اینکه در طبیعتِ ممتد محسوسات منتشر شود، محسوسات را ایجاد کند و آنها را دارای نفس نماید و با توجه به اینکه اگر نفس تقسیم شود طبیعت مجردش از بین میرود، چگونه در اشیائی که دارای نفسشان میکند، حاضر است؟
پاسخ فلوطین به این سؤالات به دو شکل مطرح شده است. نخست اینکه نفس مانند یک کل در هر بخش از ماده که آن را دارای روح ساخته موجود است. روح بی آنکه تقسیم شود میتواند در مکانهای مختلفی حاضر باشد و این خصوصیتی است که نفس را از ماده متمایز میکند. اما شکل دوم پاسخ این است که نفس در ماده حاضر نیست بلکه این جسم و ماده است که در نفس است، مانند حضور اشیاء در نور. همه اشیاء بدون اینکه منبع نور تقسیم شود از آن بهرهمند میشود. به همین صورت عالم حس از عالم معقول بهرهمند است بی آنکه لازم شود معقولات به شکل زمانی و مکانی در عالم حس موجود باشند.13
2-2-3 ماده
در جهانشناسی فلوطین ماده نیز دارای جایگاه خاصی است. ماده در انتهای سلسله موجودات قرار میگیرد اما از جهتی به احد شباهت دارد. هرچند احد در نهایت کمال و تعالی و ماده در نهایت محرومیت و محدودیت است، اما هم احد و هم ماده به تعبیری خارج از محدوده و قلمرو موجودات قرار میگیرند و لذا هر دو غیر قابل توصیف و ناشناختنی هستند. فلوطین از فلسفههای پیشین مفاهیمی را درباره ماده وام میگیرد و ماده را در سیستم فلسفی خود به این شکل تبیین میکند: فلوطین ماده را موضوع و محل صورت و مقوم لازم اشیاء مادی میداند که همان مفهوم هوله ارسطویی است. اجسام در حقیقت ترکیبی از ماده و صورت هستند. ماده خود تغییر نمیکند اما مبنای تغییر اشیاء است. صورتها میآیند و میروند و ماده ثابت باقی میماند. با اینکه ماده غیر قابل توصیف و ناشناختنی است، اما عقل وجود آن را به عنوان زیرنهادی برای صور اثبات میکند. البته این نباید منجر به این سوء برداشت شود که ماده را مکان یا جرم بدانیم. فلوطین این برداشت را اشتباه میداند و تذکر میدهد که سه بعدی بودن مکان نوعی تعین را به همراه دارد و جرم نیز دارای صورت است، درحالیکه ماده کاملاً فاقد تعین و هرگونه صورتی است.
ماده شرط وجود تصاویر مثل در جهان محسوس است که این منطبق با مفهوم ظرف در فلسفه افلاطون است. در عین حال فلوطین ماده را شر نیز میداند که این مفهومی ارفهای یا نوفیثاغوری از ماده است.14 سؤالی که مطرح میشود این است که اگر ماده نهایتاً معلول احد است، پس احد همان طور که علت خیر است علت شر نیز خواهد بود. به یک معنا جواب مثبت است. هر چیزی غیر از احد اگر موجود شود قطعاً محصول روند آفرینش از احد است. آغاز شر همان فعل جدا شدن از احد است که توسط عقل که معلول خود احد است، صورت میگیرد. انتهای این روند حدی را ایجاد میکند که آن سوی آن ماده یا شر قرار میگیرد. به بیانی ماده شر مطلق است و دیگر شرور، نسبی هستند. البته ماده به یک معنای غیر فلسفی نیز شر است، و آن زمانی است که مانعی برای بازگشت به سوی احد محسوب شود. وقتی ماده هدفی در مقابل احد به عنوان خیر مطلق باشد، شر خواهد بود. پس ماده در این معنا تنها برای ذواتی شر است که آن را هدف و مقصد خود قرار میدهند. این ذوات صرفاً ذواتی میتوانند باشند که به مقصد و هدفشان آگاهی دارند. پس به صورت اختصاصی این انسانها هستند که با اختیار و آگاهی، زندگی خود را در راستای ماده قرار میدهند.
2-2-4 مقولات
فلوطین در انئاد ششم در باب طبقات هستی سخن میگوید و معتقد است هستی در همه چیزها به یک معنی نیست. او تصریح میکند که پیشینیان نیز این مطلب را پذیرفتهاند اما از هستی راستین غافل شدهاند و در تقسیمبندی خود از هستی معقول سخن نمیگویند. در نظر فلوطین، هستی دو گونه است: هستی راستین یا همان هستی معقول و هستی محسوس که هستی درجه دو یا به عبارتی تصویری از هستی راستین است. مقولات و طبقاتِ هستی نمیتوانند در هر دوِ این هستیها به یک شکل صادق باشند. مقولات صرفاً مربوط به هستی اندیشیدنی هستند و احد که برتر از هستی است از حد مقوله خارج است. نفس نیز مقولهای خاص ندارد و در حد وسطی است که در آن همه چیز، از برتر از هستی تا نیستی، به هم میرسند.15

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب با شماره بندی انتهای صفحه درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید

ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

اینجا کلیک کنید

فلوطین مقولات ارسطویی و رواقی را نقد میکند. او معتقد است مقولات ارسطویی نمیتوانند هر دو هستی را دربرگیرند؛ زیرا هر کدام از این هستیها مقولات خاص خود را دارند. لذا در جهان معقول پنج مقوله افلاطونی یعنی هستی، همانی، دگری، حرکت و سکون و در جهان محسوس ده مقوله ارسطویی را میپذیرد.

2-3 انسان شناسی
فلوطین انسان را موجودی دوگانه نمیداند بلکه معتقد است انسان همان نفس متعالی است؛ نفسی که در واقع عضوی از جهان معقول است و از بدن کاملاً متمایز است و صرفاً بدن را حفظ میکند. بدن ابزاری است که نفس در زندگی دنیایی کوتاه مدتش از آن بهره میبرد. نفس انسان در جهان معقول همتایی دارد که انسان حقیقی یا خود حقیقی است. اما به سبب زندگی مادی در جهان محسوس و به سبب حضور بدن، انسانها گاه خود را همان بدن محسوس میانگارند. میتوان گفت انسان در نقطهای مرزی قرار گرفته که ممکن است به هر سوی آن متمایل شود و خود را در جهان محسوس یا معقول بیابد. برای انسانی که خود را وجودی غیر مادی میداند و خودِ حقیقیاش را میجوید، فلسفه وسیله تزکیه و تعالی است و در مرحله بعد از آن، اتحاد عرفانی با احد قرار دارد. سعادت انسان و هدف زندگی او این است که نفس را از بدن و محدودیتهای جهان ماده برهاند و آن را با جهان بی تغییر عقلی متحد سازد.
انسان، فاعل حالات شناختی است. اینکه این شناخت چگونه صورت میگیرد مورد توجه فلوطین است. دریافت حسی و شناخت محسوسات نیز فعل نفس است. نفس به خودی خود صرفاً به معقولات آگاه است. اگر نفس بخواهد یک موضوع مادی خارجی را بشناسد باید به نوعی با آن تناسب پیدا کند. اما تأثّر امر عالی از دانی، مثلاً اثرپذیری روح از اجسام، غیر ممکن است. علاوه بر آن، نفس به کلی تغییر ناپذیر است. بنابراین آنچه از جسم خارجی متأثر میشود، نفس نیست بلکه عضو حسی است که دارای نفس است. اثرپذیری عضو حسی، خود علم نیست. علم به معنای دقیق متعلق به نفس است و حکمی درباره صورت شیء خارجی بدون مادهاش است. این حکم تغییری در نفس ایجاد نمیکند، زیرا تحقق امری است که قبلاً در نفس حاضر است. شناخت حسی نوعی تفکر مبهم است؛ زیرا حواس، “خود اشیاء” را درنمییابند بلکه تنها تصاویری از آنها را دریافت میکنند.16
علاوه بر شناخت محسوسات، نفس قادر است “خود اشیاء” یعنی اشیاء در مرتبه معقول یا مُثُل را نیز بشناسد. این توانایی نشانگر رابطه و سنخیتی میان آنها است. به عقیده فلوطین مُثل، تفکرات عقلاند و نفس در عقل همتایی دارد که خود حقیقی اوست و نفس به آن اتکاء دارد. در نتیجه میتوان گفت تعالی نفس، همان جستوجوی خود حقیقی و یا خودشناسی است. همچنین بنابر ارتباط درونی عقل به عنوان یک کل، خودشناسی شناختِ مُثل به عنوان یک کل را در بر خواهد داشت.
فلوطین در باب فضیلت و نیکبختی نیز سخنانی دارد. او زندگی عقلی را حیات حقیقی و هدف نهایی انسان میداند. محور فضایل شبیه شدن آدمی به احد است.17 او سه نوع فضیلت را معرفی میکند: اول فضایل اجتماعی، دوم پاک شدن و سوم سرمشق و الگوی فضیلت در مرتبه عقل. این سه مورد سلسله مراتب فضیلت را نشان میدهند. البته احد دارای فضایل اجتماعی نیست؛ زیرا این فضایل در حقیقت فضایلی هستند که امیال و هیجانهای ما را محدود و معتدل میسازند18 و احد تمایلی ندارد. اما همین فضایل هم مربوط به چیزی هستند که تصویری از احد است.
نیکبختی امری مبتنی بر لذت نیست؛ زیرا انسان میتواند بدون آگاهی از لذت نیکبخت باشد.19 نیک بختی مربوط به زندگی حقیقی است نه مربوط به یک زندگی خاص. همه زندگیها بازتابی از زندگی حقیقیاند و هر فرد بنابر نوع زندگیاش میتواند بازتابی از نیکبختی را داشته باشد. انسانها قادرند به زندگی حقیقی یعنی عقل دست پیدا کنند. نیکی این زندگی از بیرون به آن اضافه نشده است و حقیقتاً متعلق به آن است. انسانی که زندگی کامل در او فعلیت یافته و به جایی رسیده که عین زندگی کامل و نیک است، به راستی نیکبخت است، بلکه او خود نیکی است.20

3- تأثیر فلوطین در جهان اسلام
قبل از اینکه تأثیر فلوطین را بر فلاسفه مسلمان بررسی کنیم، بهتر است مقدمه کوتاهی در مورد آشنایی مسلمانان با فلسفه نوافلاطونی و دروازههای این آشنایی بیان نماییم. در سال 642 میلادی مسلمانان به اسکندریه لشکرکشی کردند. همان طور که قبلاً اشاره شد اسکندریه شهری بود که فلوطین حدود ده سال در آن شهر در درس آمونیوس شرکت کرد. پس از آن نیز آثار افلاطونیان سرشناسی مانند فرفریوس و پروکلوس در آنجا تدریس میشد. شهر دیگری که یکی از مراکز فلسفه نوافلاطونی محسوب میشد جندی شاپور بود که در نیمه قرن سوم میلادی توسط شاپور اول ساخته شد و در دوره قبل از اسلام و دوره اسلامی متفکران بسیاری را به خود جلب کرد. از آن جمله علمای نستوری بودند که با ارسطو و آموزههای نوافلاطونی آشنا بوده و در قرن پنجم میلادی به آن شهر روانه شدند. پدر نهضت ترجمه حنین بن اسحاق نیز در این شهر تحصیل کرد. جندی شاپور نزدیک نقطهای قرار داشت که بعدها شهر بغداد در آن نقطه بنا شد و لذا وقتی بغداد مرکز جهان اسلام شد این مسأله که از جندی شاپور با تمام عناصر یونانیاش الهام گرفته باشد، کاملاً محتمل است. حران در شمال سوریه نیز محل سکونت صائبیان بود که از عناصر نوافلاطونی بسیار متأثر بودند. در قرن سوم هجری متفکران زیادی از اسکندریه به حران مهاجرت کردند و میراث ارسطویی و نوافلاطونی اسکندریه و حران را با خود به بغداد انتقال دادند. بنابراین قلمرو در حال گسترش اسلام از طریق این شهرها با تفکر یونانی، مخصوصاً ارسطویی و نوافلاطونی، آشنا شدند و از آنها تأثیر پذیرفتند.21

  • 1
دسته بندی : پایان نامه ها

پاسخ دهید